هوس
ما ننوشتيم، يه بنده خدايي هم ننوشت!
حالا اون بنده خدا داره مينويسه! خدا رو چه ديدي شايد ما هم نوشتيم 
2 نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 23:49 |
پایان
رسماْ تعطیل اعلام میشه
2 نوشته شده توسط هادی در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 23:44 |
چه کنم ؟؟؟
تعطیلش کنم ؟؟؟؟ نکنم ؟؟؟؟ آخرش چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 22:13 |
یک روز نحس

سلام . حال و احوالتون چطوره . من كه اصلاً خوب نيستم . به جرات ميتونم بگم امروز يكي از نحس ترين روزهاي زندگيم بود . مطمئنم كه تا عمر دارم اين روز رو يادم نميره . نميدونم اين چه صيغه ايه كه من هر وقت گفتم امروز برام يه اتفاق بد ميفته ، تا اون اتفاق نيفته روزم شب نميشه .تا اونجايي كه يادمه تا بحال سه بار اين حرفو زدم ، هر سه بار هم برام يه اتفاق بد پيش اومده كه البته يه بار از اين سه بار امروز بود. دفعه اول كه زدم به يه وانت و يه 200 تومني افتادم تو خرج . دفعه دوم هم با ماشين يه جا وايستاده بودم كه يه ده تن اومد زد به ماشين و گلگير عقب رو داغون كرد ولي خوشبختانه مقصر اون بود ، حالا بماند كه تنونستم ازش پولي بگيرم و بالاخره دفعه سوم ...
ديشب ساعت 3 بود كه خوابيدم و امروز هم ساعتهاي 11:30 از خواب بيدار شدم . دقيقاً همون موقعي كه بيدار شدم با خودم گفتم امروز هم از اون روزهاي نحسه ! خلاصه تا ساعت 2 كه به خوبي سپري شد . همون ساعت 2 بود كه علي ( يكي از دوستهاي صميميم ) اومد دم در و گفت هادي ساعت دو ميخوايم بريم بهشت رضا ( آخه چهلم باباش بود ) ماشينت رو آماده كن ميخوايم جلوش گل بزنيم . گفتم باشه . خلاصه ماشين رو بردم و گل و عكس و اين حرفا چسبوندن جلوش و حركت كرديم . تو راه اونقدر اين گلها جلوي ديدمو گرفته بود و مجبور بودم از بغل نگاه كنم گردن درد گرفتم. حالا بماند چند بار هم نزديك بود تصادف كنم . آخه به هيچ وجه سمت راستمو نميديدم . بالاخره رسيديم و فاتحه رو خونديم و برگشتيم خونه . داشتيم مي رسيديم كه مامانم كم كم تو راه داشت يادش ميومد كه بايد نون و برنج و روغن و ... بگيره . منم كه اصلاً حالشو نداشتم گفتم خودم ميرم ميگيرم تو نميخواد بياي . آخه مامان هرجا مياد دو ساعت طولش ميده . خلاصه راضيش كردم كه نياد و خودم راه افتادم و رفتم .....
يه عادت خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي گندي كه من دارم اينه كه اصلاً نميتون با ماشين آروم برم . اصلاً وقتي آروم ميرم فكر ميكنم ميخوام تصادف كنم . خلاصه طبق عادت شروع كردم به گازوندن . گفتم حالا كه دارم از اينجا رد ميشم بزار يه سري هم به امين بزنم ! دور زدم اونور خيابون و رفتم تو كوچشون . حدوداً يه 50 تايي تو كوچه ميرفتم كه يهو از توي يه خونه كه درش باز بود يهو يه دختر كوچولوي حدوداً دو ساله با 120 تا سرعت اومد وسط كوچه و به حساب خودش ميخواست از كوچه رد بشه . همين كه ديدم از در اومد بيرون ترمز رو گرفتم ولي از شانس عالي بنده همونجا داشتن خونه ميساختن و شن هاشون بيرون ساختمون بود و همين كه ترمز گرفتم ماشين شروع كرد به ليز خوردن . بچه هم كه صداي ترمز و شنيد و ماشين رو ديد هل كرد و همون وسط وايستاد . يعني نميدونست بايد كدوم طرف بره . آقا چشمتون روز بد نبينه ، ماشين همين جوري ليز خورد و خورد و خورد تا رسيد به بچه ، ولي نه ايستاد . خلاصه خوردم به بچه ولي هنوز ماشين داشت ميرفت . ديدم كه بچه كاملاً رفت زير ماشين ولي اونقدر هول كرده بودم كه همونجا وايستادم و حتي ترمز دستي هم كشيدم و پياده شدم ( با اينكه ميدونستم بچه زير ماشينه ) همين كه اومدم پايين يه خانومي اونجا بود و جيغ زد كه وايستادي روي بچه . تازه اونجا به خودم اومدم و سريع پريدم تو ماشين و رفتم جلو . تازه وقتي از روي بچه رد شدم به اين فكر افتادم كه اگر رفته باشه زير لاستيك چي ؟؟؟
پياده شدم و ديدم بچه از زير ماشين رد شده ولي صورتش پر خون بود . ديگه از اونجا به بعد ديگه نفهميدم چي شد . شايد 10 ، 12 نفر بودن كه اومدن دورم و شروع كردن به سر صدا . خلاصه داد و قال و سر و صدا . يكي يغمو ميكشيد يكي هلم ميداد و ... خودم كه اصلاً نفهميدم چي شد . يهو ديدم محمد و اونجاست ( يكي ديگه از دوستام ) و اونم داره سرو صدا ميكنه البته به نفع من . ديگه ديدم داره بزن بزن ميشه كه به يه بدبختيردش كردم رفت ولي رفت و امين رو هم با خودش آورد اما ديگه تو فاز دعوا نبود . خلاصه سوار ماشين شدم و بچه رو بامادرش هم سوار كردن و رفتيم سمت بيمارستان . تو بيمارستان وقتي پياده شديم تازه براي اولين بار بچه رو ديدم . قيافش كه خيلي ناله بود ولي معلوم بود به اون صورت ضربه نديده . اون موقعي كه تازه زده بودم بهش اونقدر اين زنها سر و صدا كردن و جيغ و گريه يه صحنه فكر كردم كشتمش ؟! نميدونيد چه حالي بوم . خلاصه برديمش داخل و دكتره گفت ضاهراً كه فقط لبش پاره شده ولي بايد برين از بدنش هم عكس بگيرين. گفتيم باشه . خلاصه از ساعت 6 تا 11 شب تو بيمارستان بودم ! حالا برا چي ؟ منتظر بودن تا بچه خوابش ببره بعد از سرش عكس بگيرن آخه خيلي وول ميخورد و اصلاً يه جا نميموند . بعد كه ازش عكس گرفتن و آوردنش بيرون رفتم خوب معاينش كردم . خوشبختانه فقط لبش پاره شده بود و جاي ديگه اي از بدنش ضربه نخورده بود. واقعاً شانس اوردم . تازه لبش هم بخيه نكردن چون مادرش ميگفت ممكنه ردش بمونه .
توي قبرستون كه بودم به يه گدايي يه ذره پول دادم ( به عنوان صدقه ) . مطمئنم كه همون صدقه بلا رو رفع كرد وگرنه الآن گوشه بازداشگاه بودم . البته هنوز هم هيچي معلوم نيست . فعلاً مداركم دست باباش مونده تا ببينيم بعداً حالش بد نميشه ! البته به خانوادش نميخورد كه اهل شكايت و اين حرفا باشن . البته خدا كنه ! چون اينجوري كه باباش حرف ميزد قصد شكايت نداره . البته هنوز هيچي معلوم نيست .
به هر حال يكي از نحس ترين روزهاي عمرم هم سپري شد . اين سوميش بود . اميدوارم كه چهارمي نداشته باشه . نه تنها براي من بلكه براي هيچ كس ديگه اي .
اين وسط اعصابم از يه چيزي خورد بود . از اينكه هرچي كاسه كوزه بود سر من بد بخت شكست . همه ميگفتن تو تند ميرفتي ، چرا صداي پخشت بلند بود ، حواست كجا بود ، مگه كوري پسر جون ، امشب و كه بري تو بازداشتگاه بغل لات و پوت ها بخوابي ميفهمي دنيا دست كيه . هي دلم ميخواست داد بزنم بابا يكي به مادر اين بچه هم بگه آخه تو كدوم قبرستوني بودي كه بچت تو خيابون ول ميگشت . كسي نميگه مگه من كف دستم و بو كرده بودم كه تو كوچه اي به اون خلوتي قراره يه بچه يهويي بپره جلوي من . كسي نيست بگه وقتي كه بچت رو ول ميكني تو خيابون فكر اين موقع رو نميكني كه يكي مثل من بدبخت بزنه بهش بعد اونوقت صد تا صاحب پيدا ميكنه و اونوقت تازه يادت مياد بچه داري. آخه ... و صد تا آخه ي ديگه . ولي حيف كه نميتونستم هيچ حرفي بزنم . مثل اين بچه يتيما سرم از همون اول پايين بود و هرچي ميگفتن منم ميگفتم شما درست ميگيد ، حق با شماست ، من اشتباه كردم . آخه ممكن بود تحريك بشن و كار به شكايت و دادگاه و پاسگاه برسه . منم كه اصلاً دوست ندارم برام سوء پيشينه درست بشه ، در نتيجه كاملاً لال شده بودم. اينا هم همه بغض شده مونده تو گلوم . فقط يه نفر رو لازم دارم يه سوزن بهم بزنه اين بغضم بتركه .
ولي هرچي بود فعلاً به خير گذشت. شما ها هم دعا كنيد اتفاقي برا بچه نيوفته والآ تا عمر دارم بايد از وجدان درد عذاب بكشم .
پ . و . 1 : اين پست خيلي طولاني شد . ببخشيد ديگه دلم خيلي پر بود.
پ . و . 2 : ميخواستم يه چيز باحال تر بنويم كه اين موضوع پيش اومد ( موكول شد به بعد )
پ . و . 3 : اون قسمت قرمز پست قبل رو هم بالكل فراموش كردم .
پ . و . 4 : سر نماز يه دعاي كوچولو بكنيد بلكه اين كوچولو هم حالش زودتر خوب بشه.
پ . و . 5 : همش همين بود . رفت تا بعد . خداحافظ .....
2 نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 1:15 |
بی عنوان . اصلاَ این عنوان که میگن یعنی چی
سلام . بعد از چند وقت بالاخره هم وقت كردم هم حالش رو داشتم كه اينجا رو آپ كنم . اصلاً يكي دو ماهه كه كل كاراي اينترنتيم به هم ريخته ، وبلاگهام همه از سرو و سامون افتادن ، ولي اگه بشه ديگه قراره فعال بشم . راستش قصد داشتم ديگه اين وبلاگ رو بيخيال بشم و درش رو گل بگيرم بره ولي هنوز قطعي نشده ، بايد ببينم حس نوشتن مياد يا نه . همش بستگي داره به اون . حالا بايد باهاش صحبت كنم ببينم مزه دهنش چيه !
بنده رو كه در جريان هستيد از همون بدو تولد بد شانس بودم ؟! حالا نميدونم اين چند وقته چرا اين بد شانسي بنده شدتش بالا گرفته . خير سرمون بعد از يه سال گفتيم بريم يك كم پروتئين و كراتين و اين جور خرت و پرتها بگيريم بلكه يكي دو گرم چاق تر بشيم . خلاصه رفتيم كلي پول بند كرديم و يه عالمه خرت و پرت گرفتم . حالا كه فكر ميكنم ميبينم يه ماه ديگه ماه رمضونه و همه اينه تا دو ماه ديگه باد كرد رو دستم . نميدونم چرا قبل از اينكه برم اينا رو بگيرم به فكر ماه رمضون نبودم.
بخاطر اعتماد بيخودي كه به سه تا آدم نامرد كردم هر سه نفرشون سرم كلاه گذاشتن و پول ها رو بالا كشيدن و يه آب هم روش . دست بنده هم كه به هيچ جا بند نيست ! يعني همه پولها هو تو تو . ديگه عمراً من باشم به كسي اعتماد كنم . ديگه به چشماي خودم هم اعتماد ندارم . اينو واقعاً ميگم ها !! آخه تو اين چند روز گذشته يكي دو تا چيز ديدم كه اصلاً باورم نميشه . نميدونم درست ديدم يا نه . حيف كه نميشه بگم چي ديدم والا ميفهميد چرا ميگم نميدونم درست ديدم يا نه .
دو سه روز پيش يه چيز خيلي باحال تو پارك ديدم . رفته بوديم تو صف رنجر كه سوار بشيم و يه خورده حالت تهوع و سر گيجه بگيريم بلكه يه خورده از اين يه نواختي در بيايم . توي صف كنارمون دو تا خانوم محترم تقريباً 13 يا 14 ساله وايستاده بودن و از خاطرات چت كردنشون براي هم ديگه ميگفتن . يكيشون ميگفت آره فلاني رو يه ساعت گذاشته بودم سر كار فكر كنم تهراني بود . يه ساعت قربون صدقم رفت ولي من تحويلش نگرفتم خلاصه كلي حالشو گرفتم و كركر زدن زير خنده !! اون يكي ميگفت .....
خلاصه همين جوري داشتن با هم كل كل ميكردن سر رفيقاشون . منم اونجا وايستاده بودم تو دلم هي به اينا ميخنديدم . بعدش كه يك كمي فكر كردم ديدم خداييش نت تو نت چه خبره ! خدا رو شكر من زياد اهل چت كردن نيستم و با يكي دو نفر بيشتر در رابطه نيستم والا اونجا بايد به حال خودم خندم ميگرفت . ايني كه ميگن مشت نمونه خرواره ميشه همين.
یه نفر اومده برام یه کامنت گذاشته که متنش رو این پایین میزارم براتون
salam vaghean veblage mozakhrafy bod man ke halam beham khord

albate az bishtaram entezar nemire akhe har khary daromade ye veb sait ya hamon veblag zade
اول از همه از لطف فراوانی که این دوست گرامی به من داشتن تشکر کنم . بعدش بگم که بهتره لقب پدرشون رو در مورد بقیه افراد به کار نبرن . حالا من موندم کسی که وبلاگ و وب سایت رو با V مینویسه به چه امیدی همچین حرفی رو زده . شاید میخواسته با این حرکت به من بفهمونه که یکی از خدایان وبلاگ نویسه . واقعاْ جالب بود . بساط ده دقیقه خنده ما رو جور کرد.
پ . و . 1 : بعد از تقريباً 20 روز فكر كنم يه خورده كوتاه شد نه ؟!
پ . و . 2 : از اين به بعد پ . و هايي كه بعداً اضافه ميشن با رنگ
قرمز نوشته ميشن
پ . و . 3 : تولد مايكل جكسون رو هم به خودش م به همه طرفدارهاش تبريك ميگم.
پ . و . 4 : الآن دوست دارم يه موزيك از متاليكا بزارم بعد با 180 تا سرعت برم تو ديوار تا پودر بشم !
پ . و . 5 : اين چند روز اونقدر پياده راه رفتم دهنم سرويس شد .
پ . و . 6 : امسال كل گردشگاه هاي مشهد رو آباد كرديم بس كه رفتيم ولگردي .
پ . و . 7 : يه چيز ديگه ميخواستم بگم يادم رفت . هر وقت يادم اومد ميام با رنگ
قرمز مينويسمش
پ . و . ۸ : چون یادم نیومد نمی نویسمش . یک کم هم دیر شد . میزارم تو پست بعدی.
2 نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت 1:12 |
اشک
سلام بچه ها . حال و احوال چطوره . اين مدت در غياب من خوش گذشت ، شنيدم اين يكي دو ماهه كلاً نت خوابيده بوده …
بالاخره بعد از چند وقت يه فرصتي پيدا كردم همچين يه كوچولو سرمو بخارونم . الآن هم كه دارم مي نويسم اعصابم خيلي خرابه . حالا تا تهش كه بخوني ميفهمي چرا ....
اين چند وقته كه اكثراً ميدونيد اسير كنكور بودم . حدوداً 15 روز مونده بود به كنكور پسرخالم از خوزستان اومد خونمون . راستش رو بخوايد تو پسرهاي فاميل احسان رو يه جورايي از بقيه خيلي بيشتر دوست دارم . البته اين دو طرفه هست ها . خلاصه اين 15 روز رو هم درس خوندم هم به گشت و گذارم رسيدم . بعد از 15 روز با هم رفتيم شهرستان خونه يكي از خاله هام . اين چند روز همش برام خاطره بود . خاطره هايي كه مطمئنم هيچ وقت فراموششون نميكنم . يه چيزهايي هست كه اگر انسان دلش هم بخود نميتونه فراموششون كنه كه البته خاطرات اين چند روز من هم از همين قبيلن .
امشب ديگه قرار بود بره . ساعت 11 شب با هم رفتيم راه آهن واقعا ً نميدونيد چه حالي بودم ديگه موقع خداحافظي كه رسيد خيلي قاطي بودم . همين كه اومد بغلم كنه بغضم تركيد و زدم زير گريه . هيچ وقت فكر نميكردم همچين كاري ازم سر بزنه . البته حال اونم از من خراب تر بود و اونم شروع كرد به گريه كردن . فكر كنم آخرين باري كه گريه كرده بودم بر ميگشت به 4 سال پيش كه براي فوت مادر يكي از دوستام بود . نميدونيد چقدر سبك شدم . الآن به اين نتيجه رسيدم كه هر چند وقت يه بار گريه كردن برام لازمه . همونجا هم يه سري قول هايي هم از هم گرفتيم كه اميدوارم تا قبل از اينكه دفعه بعدي ببينمش بتونم بهشون عمل كنم . راستش چون فكر مي كنم چند تا از بر و بچ فاميل بايد آدرس اينجا رو داشته باشن زياد نميتونم راحت صحبت كنم .
از ايستگاه كه اومدم بيرون و تنهايي شروع كردم به راه رفتن خيلي حالم گرفت . بعد از 1 ماه اولين باري بود كه داشتم توي يه خيابون تنها راه ميرفتم . اونم ساعت 12 شب. آخه اين چند وقت هر جايي كه ميخواستيم بريم با هم ميرفتيم.
خدا ميدونه تا كي قراره اينجوري حالم گرفته باشه . خدا كنه زياد طولاني نباشه .
راستش چون حال ندارم ديگه بيشتر از اين نمينويسم. ديگه شرمنده . راستي از همه دوستايي هم كه تو اين چند وقتي كه من نبودم چراقهاي اينجا رو روشن نگه داشتن ممنونم.
پ . و . ۱ : رضا صادقي رو عشقه
پ . و . ۲ :
این برج فکر کنم یه ۵۰ - ۶۰ تومنی برا قبض گوشی پیاده شم . به احتمال زیاد قبضش حالم رو خواهد گرفت
2 نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 17 مرداد1385 و ساعت 1:58 |
سلام به همه
حال و احوالتون چطوره. فعلاْ فقط اومدم بگم که زندم و این چند وقتیم که نبودم برا کنکور بوده. بعد از کنکور این وبلاگ روال عادی خودشو ادامه میده.
دو روز دیگه کنکوره هرکی حال کرد یه دستی به دعا برا ما بگیره.
از اینکه این چند وقته هم به دوستان سر نمیزدم شرمنده . بعداْ جبران میکنم. موفق باشید
2 نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 3 مرداد1385 و ساعت 14:41 |
بهترین کار همین بود
سلام . خیلی وقت بود که آپ نکرده بوم گفتم یه سر بیام یه وقت فکر نکنید مردم. همش تقصیر این کنکور لعنتیه که ما رو از کار و زندگی انداخته . حالا نمیدونم چرا من که میدونم قبول نمیشم دارم خودمو عذاب میدم . اصلاً بیخیاله کنکور موضوع رو عوض میکنم.
دیروز طبق معمول سر شب ( تایم استراحت ) داشتم با ماشین ول میگشتم . اصلاً تو حال خودم بودم . صدای پخش هم بلند بود و خودم هم داشتم با خواننده همکاری میکردم. به یه جایی رسیدم که ناخواسته همچین سرعته رفت بالا و جو باشگاه گرفتم . همین که داشتم میرفتم یک عدد گوسفند با ماشینش از فرعی تشریف آورد داخل اصلی و نزدیک بود ما رو له کنه . تا اومد جلو منم یهو سر و آوردم بیرون و داد زدم یک کم بیا جلوتر و بدون اینکه دیگه نگاهش کنم رفتم . رسیدم پشت چراغ قرمز و وایستادم . یهو دیدم یارو اومد بغل ماشین و گفت : بیشعور تو به کی فحش دادی ؟ منم اولش که هیکل یارو رو دیدم جا خوردم ولی به هر حال گفتم مرتیکه حرف دهنتو بفهم کی فحش داد ؟!
تا داشتم اینا رو بلغور میکردم بغل دستیش پیاده شده بود و رسیده بود طرف من . تا یارو اومد دیدم فحش داد , منم فهمیدم اینا حرف حساب حالیشون نمیشه و تنشون برا دعوا میخاره . ولی اگه دعوا میشد که تیکه بزرگم گوشم بود. اولاً که دو نفر بودن دوماً من جای جوجه یارو حساب میشدم . خلاصه یه حساب سر انگشتی با خودم کردم گفتم تا این یارو بخواد بره سوار شه و این خپله راه بندازه یه 10 ثانیه ای طول میکشه . منم گفتم نمیشه که فحش بخورم و انگار نه انگار بزارم برم . از اونجایی که یارو سرش رو آورده بود تو ماشین و داشت قال میکرد موقعیت عالی بود . نامردی نکردم و یه دونه شدید گذاشتم تو گوش یارو و الفرار .... یارو تا اومد بفهمه قضیه چیه من دیگه نبودم .
بهترین کار همین بود ......
2 نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 7 تیر1385 و ساعت 1:8 |
حالم بده حالم بده ... امشب درجه تبم روی هزار و سیصده

سلام . چطورید یا بدترید . به هر حال از خوب نبودن شما خوشحالیم, چون وقتی حال من خوب نیست چه معنی داره که حال شماها خوب باشه. امروز یه اتفاقی افتاد برام که الآن هم وقتی بهش فکر میکنم حالم خراب میشه
هفته پیش خیر سرم بعد از سالیان سال رفتم دندون پزشکی تا یه چکی بکنه ببینیم دندونام در چه حالی هستن .
به دستور آقای دکتر مجبور شدیم دو تا از دندونهامون رو پر کنیم . هفته پیش یکیشو درست کردم که خوشبختانه زیاد درد نداشت و به خیر گذشت. اما امروز نوبت دومی بود. از راه که رسیدیم جناب دکتر لطف کردن و آمپول رو با قساوت ( یا همون قصاوت ) قلب تمام تا جایی که جا داشت فرو کرد توی این لثه مادر مرده ما . همچین فشار داد که فکر کنم سر سوزنش رفت توی گوشم , آخه نمیدونم چرا دردش رو توی پرده گوشم هم احساس میکردم .....
ببعد یه چند دقیقه اومد گفت در چه حالی ؟ گفتم دیگه کم کم مغزم هم داره سر میشه

. همچین یک کم قه قهه زد و شروع کرد . مته و دلرش رو برداشت و افتاد به جون این دندون بیچاره ما , حالا نتراش , کی بتراش .اونقدر کنده کاری رو ادامه داد که فکر کنم رسید به لثه

. دردش رو توی مغزم قشنگ حس میکردم ..
از اونجایی که بنده از همون روز اول زندگیم شانس نداشتم ساکشن خراب شد . ساکشن که میدونید چیه ؟! نمیدونید ؟؟؟ ساکشن همونیه که میزارن توی دهن تا آب دهن رو قورت بده و دهن رو خشک کنه

. خلاصه دکتره یک کم باهاش ور رفت و از دوباره راه افتاد . همین که گذاشتش توی دهنم احساس کردم یه چیزی ریخت تو دهنم ( تا نصفه دهنم پر شد ) ؟؟؟ اول فکر کردم باید یه دارویی چیزی باشه ولی وقتی دکتره گفت آقا پاشو دهنتو شستشو بده تازه فهمیدم که بله !!!!!!! این ساکشن محترم هرچی از سر صبح میل کرده بود لطف کرد و داد به خورد بنده ( حدوداً 250 گرم آب دهن میشد )

. چنان حالت تهوع بهم دست داده بود که دوست داشتم بالا بیارم .
اگر بخوام قضیه رو بهتر باز کنم اینجوری هم میشه توصیف کرد : فرض کنید شما دوست عزیز دهنتون رو تا آخر باز میکنید بعدش 25 نفر از دوستانه محترمتون هر کدومشون یه تف ناقابل میکنن تو دهنتون بعدش هم شما لطف میکنید و همشو با هم قورت میدید

. حالا فکر کنم بهتر میتونید حاله منو درک کنید.
از رنگش نپرس که دلم خونه . دیدی وقتی 10 دقیقه آب دهنت رو تو دهنت نگه میداری چه رنگی میشه ؟ دقیقاً همون رنگی بود . همچین لزج و کش آلود که انگار سالیانه ساله که یه جا مونده

.
اه اه , حالا نمیدونم چه کسایی بودن ؟ حتماً همه جورش بوده : سیگاری , معتاد , سرماخورده , اونایی که سینشون پره خلطه , ایدزی , هپاتیت و هزار جور درد و مرض دیگه .
همین که رسیدم خونه یه لیوان پر آبلیمو خوردم . اولش قصد داشتم برم الکل بگیرم بخورم ولی نشد ( هرچی باشه از نیم کیلو تف که بهتره ) . بعد از ظهر هم همچین حالم دگرگون شده بود ولی خدا رو شکر الآن خوبم . احتمالاً آبلیمو کاره خودشو کرد.
پ . و . 1 : مسواک بزن همیشه , تا دندونات تمیز شه
پ . و . 2 : عکس به هیچ وجه تزئینی نیست و کاملاً با موضوع مرتبطه
پ . و . 3 : قضیه پ . و رو نمیشه توضیح داد آخه دلیلی نداره . عشقی میزنیم پ . و به جای پ . ن
پ . و . 4 : آلبومه سیروان خسروی خیلی خیلی قشنگ بود حتماً گوش کنید .
پ . و . 5 : این کلیده پ کی برده ما دهنمون رو سرویس کرد ! از این لحاظ : ÷ = پ
پ . و . 6 : خداحافظ و باز هم

پ . و . ۷ : این بعداْ اضافه شده ! الآن تو یه کافی نت نشستم بیشتر به خانه عفاف شبیه تا کافی نت
2 نوشته شده توسط هادی در شنبه 20 خرداد1385 و ساعت 13:52 |
آخه چرا !!!!!!!!!!!!
سلام . باز هم اومدم . حال میکنید چقدر سر حرفم هستم
دیشب ساعتهای 10:30 بود که دیدم تلفن داره وق وق میکنه . برداشتم دیدم بابامه . گفت حالش رو داری فلانی رو برسونی فلان جا. منم که خرابه کمک به مردم و این حرفها, گفتم باشه

. خلاصه یارو رو سوار کردم و بردمش سر جاش . هی با خودم میگفتم چرا امشب اینقدر شلوغه خیابونا ولی به نتیجه ای نرسیدم

. دیگه داشتم بر میگشتم که وسط راه دیدم این دنده همچین یه خورده سفت جا میره . هی هرچی میرفتم جلوتر این سفت تر میشد . دیگه کار به جایی کشید که با هم دیگه درگیر شدیم و هرچی من زور زدم اون مقاومت کرد و دیدم فایده نداره

. حالا کجا خراب شده بود ؟ دقیقاً جلوی پارک ملت با اون ترافیکه خرکیش ( تازه اونجا متوجه شدم که ترافیکها ماله روزه جمعست

) . خلاصه با اون بوقهایی که مردم پشت سرم زدن احساس کردم که همچین بگی نگی یه چند تا فحش هم خوردم !!

یه خورده که فکر کردم به فکرم رسید که حتماً این ماشینه یه مشکلی داره ( واقعاً خیلی به خودم فشار آوردم تا فهمیدم

) . ملتفت شدم که مشکل از کلاجشه ( یا همون کلاچش ) . دیدم این عقله قد نمیده , حالا چه کنم ؟ سریعاً یه تماس با بابا جون

.
- سلام بابا جون چطوری ؟ - ها چیه مهربون شدی ؟ - یه مشکل کوچیکی هست و ....... – برو یه پیچ فلان جا هست سفتش کن درست میشه – البته خودم بلد بودم ها میخواستم ببینم تو هم بلدی یا نه – آره پسرم من تو رو نشناسم کی بشناست ؟! اصلاً یه پا تعمیرکاری برا خودت !
کاپوت بالا و فعالیت آغاز . بعد از 3 , 4 دقیقه کنکاش لا به لای سیم و لوله و .... بالاخره پیچه پیدا شد . گفتم اول یه تست بکنم ببینم با دست سفت میشه یا نه .
رو همین حساب دستو کردم لا به لای این دم و دستگاهها و پیچ رو گرفتم . همین که گرفتمش یه احساسه ناخوشایندی بهم دست داد . احساس کردم برای دستم یه اتفاقی افتاده . درش آوردم و نگاهش کردم دیدم آره قیافش عوض شده ولی متوجه نشدم چش شده

. همچین یه خورده فکر کردم ببینم که این سوزش برای چیه . یعنی چه اتفاقی افتاده بود اون تو ؟! . همچنان گیج بودم و مبهوت که با خودم گفتم شاید موش گازش گرفته ولی بعدش با خودم گفتم آخه اون تو موش چکار میکنه . بعدش با خودم گفتم شاید سوخته باشه . وقتی دقیقتر نگاهش کردم دیدم که انگار درست فکر کردم

. اونجا بود که دوست داشتم اول یه داد بزنم بعدش برم دیوار رو گاز بزنم و بعدش هم سرم رو 10 مرتبه محکم بکوبم تو دیوار.
خلاصه یه ده دقیقه ای که صبر کردم دیدم مثل اینکه داره حالش خوب میشه . خوب حالا اینو چجوری درست کنم . بد از اینکه یه مقدار فکر کردم متوجه شدم که چندین سال پیش یه چیزهایی به اسمه آچار درست کردن که برای همین مواقع کاربرد داره و از اونجایی که یه چندتاییش توی صندوق بود رفتم و یکیش رو برداشتم و افتادم به جونه پیچه . از دق دلیم اونقدر سفتش کردم که کلاجش ( یا همون کلاچش ) شده بود مثل همون ماشینی که باهاش ازم امتحان گرفته بودن ( بالای بالا ) .
بالاخره موفق شدم راهش بندازم . قرار بود امروز به هم بریم تعمیرگاه که نشد . حالا وقت بسیاره , میریم با هم ....
پ . و . 1 : همه مینویسن پ . ن ما رو یه حسابهایی مینویسیم پ . و
پ . و . 2 : سعی کنید مثل من همه فوت و فن های تعمیرکاری رو بلد باشید تا به مشکلی بر نخورید.
پ . و . 3 : آخرش ما تو کف رشته تو موندیم ......
پ . و . 4 : نمردیم و
Call f Duty 2 رو هم تموم کردیم
پ . و . 5 : آلبوم فرامرز آصف هم چقدر چرت بود

.
پ . و . 6 : عکس تزئینی میباشد ( نمردیم و معنی آبگوشت هم فهمیدیم )
2 نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 14 خرداد1385 و ساعت 1:24 |